خرید بک لینک
چند وقت پیش که داشتم شعر ارغوان سایه را می خواندم وقتی به اینجا رسیدم که "من در گوشه که از هر دو جهان بیرون است، آسمانی به سرم نیست" ناخودآگاه چشم دوختم به بالا و دیدم که آسمانی نیست، آنچه بود دود و غبار و کبودی وهم آلودی به جای آسمان. ترس برم داشت که آسمان کجاست؟

این ماند تا بیست و سوم مهر ماه 1394، همان روزی که گفته بودیم راهی توچال شدیم. در قله از بس که سرما بود فرصت چالش با دور و برمان را نکرده بودیم که یکباره باد کلاهم را بازیچه ی دستهایش نمود و من برای گرفتن کلاه چشمم به بالای سرم افتاد. " خدای من " آسمان....آبی و تابناک . حیف تو نبودی که باهم ببینیم. احساس خوبی است که آدم آسمانی بر سرش باشد. همه ی کیفش ارزانی حسن.

برچسب: نویسنده: هستی یزدانی تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 15:59

صفحه بندی