این ماند تا بیست و سوم مهر ماه 1394، همان روزی که گفته بودیم راهی توچال شدیم. در قله از بس که سرما بود فرصت چالش با دور و برمان را نکرده بودیم که یکباره باد کلاهم را بازیچه ی دستهایش نمود و من برای گرفتن کلاه چشمم به بالای سرم افتاد. " خدای من " آسمان....آبی و تابناک . حیف تو نبودی که باهم ببینیم. احساس خوبی است که آدم آسمانی بر سرش باشد. همه ی کیفش ارزانی حسن.
برچسب:
نویسنده: هستی یزدانی