خرید بک لینک
همین جمعه 14/8/1394 بعد از مدتی دوری با چند نفر از دوستان راهی پلنگ چال شدیم. همه چیز خوب.... رفتیم پناهگاه ناهار خوردیم و در راه برگشتن من گفتم بچه ها بیاید آبتنی کنیم، سعید که سرش درد میکنه برای درد سر فوری گفت جانمی جان. ولی دوستان دیگر گفتند "بچه مگه دیونه شدی" ، آخه....آب سرده ..غروبه...اینجا هم کوهستانه..اگه میخواهی بمیری بسم ا..

ولی سرخوشی جمع دوستان آنچنان زیاد بود که یکی یکی رفتیم توی آب، اول من بعدش سعید و بعد جعفر سر آخر بچه ی نظام آباد(حسن) هم تن به آب سپرد.راستی که سردی آب غوغا بود.کوهنوردان دیگر صف کشیدند و با حسرت بتماشای این دیوانگی پرداختند، در این میان خانمی به دوست ما که بیرون آب بود گفت: اینها عجب الاغ هایی هستند، دوست ما هم گفت: عجب ندار الاغند دیگ...

ولی من میگویم راستی کدام الاغی را دیده اید که در آن هوا سرد آبتنی کند. پس ما را به الاغها تشبیه نکنید که خدای ناکرده خرها از دستتان ناراحت میشوند.

ما آدم بودیم با همه ی سوداهای فرو خفته در دررونمان که مفری می جست برای فوران. مانند انرژی متراکم درون زمین که گاهی آتشفشان می شود و گاهی زلزله و سونامی.

ما آدم بودیم که در آن غروب سرد... برسرما و سختی چیره شدیم و خوشحال و سرحال مثل خر کیف کردیم.

برچسب: نویسنده: هستی یزدانی تاريخ: شنبه 11 اسفند 1397 ساعت: 15:59

صفحه بندی