آن لحظه ها را زندگی کردیم.
فتحی دیگر برای فاتحان گروه آلفردو
داستان از پیام باران شروع شد: "رویا ، برنامه صعود به چل چه مه کردستان، روز چهارشنبه ،..."
نمی دونم چرا نیازی به فکر کردن نداشتم. با خوشحالی و بی تردید اعلام آمادگی کردم.
آغاز سفر عصر چهارشنبه 22 اردیبهشت95 و برنامه حرکت ساعت هفت بعداز ظهر از ایستگاه مترو گلشهر برنامه ریزی شده بود . من و باران کنار ماشین ایستاده بودیم. اعضای گروه یکی یکی به جمع ما اضافه می شدند. هوا کم کم داشت تاریک میشد که حرکت کردیم. باران آرام شروع به باریدن گرفت، ما مسافر بودیم و گویی آسمان، روشنایی، بدرقه راهمان می کرد .
در طول مسیر آلفردو (آقای غفوری) از فتح قله ها، از طبیعت، از انسانیت برایم می گفت. چقدر حرفهایش به دل می نشیند، گرمای کلامش به نور خورشید می ماند. هرگاه از طبیعت و کوه و قله ها سخن می گوید نگاهش فروغی دیگر دارد.
هر از گاه خواندن شعر و زمزمه های گروهی تحمل دوری مسیر را برایمان آسانتر میکرد. خوشحال بودم بابت همسفرانی که انگار نه انگار که اولین بارست آنها را می بینم، احساس نزدیکی به آنها داشتم. نگاهشان مهربان بود و گویی فتح قله ها، چراغ انسانیت را در آنها شعله ور کرده بود.
نزدیکیهای صبح بود وهنوز روشنایی صبح به چشم نمی آمد که به نزدیکی های روستای بست رسیدم، آسمان تاریک بود و ما بر سر دو راهی گیر افتاده بودیم. در چشمان همه ابهام و تردید برای انتخاب مسیر احساس میشد، آلفردو، حسین آقا و آقای افشین برای شناسایی راه پیاده شدند و بعد از بررسی های لازم ، یکی از مسیرها انتخاب شد و به راهمون ادامه دادیم. کم کم روشنایی خورشید نمایان می شد و صدای دلنشین جریان رودی گوشهایمان را نوازش میداد. همه مبهوت زیبایی های مسیر شده بودیم.
ماندن سر دوراهی، تردیدها و تلاش برای انتخاب راه درست، فکرم را مدتی مشغول کرد. در دوراهی های زندگیمان چطور عمل می کنیم. از کدام راه باید برویم، چطور مسیر زندگیمان را انتخاب می کنیم. چگونه با این تردیدها کنار میاییم. به قول حلت که میگفت" شما وقتی ندونی کجا میخوای بری پس چه فرقی داره که کجا بری و کدوم راه رو انتخاب کنی."
به روستای بست (best) که نزدیک شدیم وسعت زیبایش و مردمان مهربانش مجذوبمان کرده بود . بالاخره همگی در پناهگاه مستقر شدیم. کمی زمان لازم بود که خستگی راه بگیریم و آماده شویم برای صعود. اما حسین آقا و آلفردو از شوق صعود، تحمل این انتظار را نداشتند و زودتر راهی شدند تا مسیر را برای حرکت گروهی ارزیابی کنند.
پس از کمی استراحت همگی آماده حرکت شدیم. از همان ابتدای مسیر به وجد آمده بودیم. چقدر هیجان انگیز بود. طبیعتی مجذوب کننده، كوه پايه هايي سرسبز و پر بار، هر ازگاهی آفتاب از لابلای ابرها سرک میکشید، و صدای دل انگیز پرندگان. گویی تمام زیبایی های طبیعت یکجا جمع شده بودند و من غرق در طبیعت بودم .
در شهر، ساختمان های سربه فلک کشیده حضور آسمان را در زندگیمان کمرنگتر میکنند؛ اما در آنجا آسمان تماما با وسعت و پهنای عظیمش حضور داشت.
شقایق ها از شوق حضور آفتاب، گونه هاشان سرخ بود و رقص سبزه ها با نوای باد، پرندگان را مست کرده بود.
تعدادی از اعضای گروه از دیدن این همه زیبایی آنگونه به وجد آمده بودند که همان ابتدای راه همانجا ماندند به تماشای این همه زیباییی. (آرش و شیوا ، فرخ و مهسا، و آرش کوچکترین عضو گروه)
متاسفانه سودا هم بدلیل ناخوشی از ادامه راه بازموند و همراه پدرش به پناهگاه برگشتند.
بقیه گروه به راه ادامه دادیم. مسافت طولانی ای رو طی کرده بودیم، برای استراحت و رفع تشنگی و گرسنگی چند لحظه ای باز ایستادیم. کوله بارمان را زیر و رو کردیم... اما متاسفانه مواد غذایی رو جا گذاشته بودیم.
تنها غذایی که همراهمون بود کوکوی آلفردو بود که خوشبختانه اونقدری بود که به هرکس یکعدد کوکو برسه و باید بگم که خیلی هم دلچسب بود. اما برای ادامه راه کافی نبود.
با توجه به اینکه هوا سردتر میشد و من هم لباس کافی و مناسب همراهم نبود، به همراه سهیلا خانم و آقا سیروس از ادامه راه بازموندیم.
در ادامه راه آلفردو، آقای محمدی، حسین آقا،اقای اسحاقیان و باران
باران را دیدم در تردید مانده بود. هوا سردتر میشد و هیچ آذوغه ای برای ادامه راه وجود نداشت. اما عشق صعود باران را با خود برد.
اما کمی جلوتر که رفته بودند به دشت ریواس رسیده بودند و ریواس خوران به راه خودشون ادامه دادند .
لحظاتی ابرهای تیره کل آسمان را در بر گرفت و آنچنان تگرگی باریدن گرفت که تمام لحظاتمان را شست . و من در آن لحظه همچنان دلنگران همسفرانم که به قصد صعود بالا رفته اند بودم. مخصوصا برای باران که میدانستم امکانات کافی همراهش ندارد. و با این حال چه میدانستم آنها آن بالا از شوق صعود در خلسه ای شیرین و شورانگیز فرو رفته اند و من این پایین دلنگران بازگشت فاتحان قله مانده ام.
فکر کنم ساعت هشت شب بود ، نور آفتاب کم فروغ تر میشد.کسی فریاد کرد آمدند آمدند . خوب که نگاهشان می کردم هیچ در چشمانشان خستگی نمیدیدم فقط شور عشق بود و تمام.
شادی فتح و صعود قله ای دیگر گوارای روح و وجودتان
رویا (اردیبهشت 95)
برچسب:
نویسنده: هستی یزدانی